![]() |
![]() |
|
|
می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم. از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟ از چه بنویسم؟ از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟ ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد. از چه بنویسم؟ از قلبی که مرا نخواست یا قلبی که تو را خواست؟ شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم، دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند. شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکاری شناخته شدم. نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم. که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی... امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی... از من بریدی و از این آشیان پریدی...
((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود... نظر یادتون نره ها!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 1:3 توسط نازنین |
|
يکي داشت و يکي نداشت! اوني که داشت من رو تو بودي و اوني که تو رو نداشت من بودم... يکي خواست و يکي نخواست! اوني که خواست با من بودن رو تو بودي و اوني که بي تو بودن رو نخواست من بودم... يکي گفت و يکي نگفت! اوني که گفت دوستت دارم تو بودي و اوني که دوستت دارم رو به هيشکي جز تو نگفت من بودم... يکي موند و يکي نموند! اوني که موند با من، تو بودي و اوني که بدون تو نمي تونست بمونه من بودم... يکي رفت و يکي نرفت! اوني که رفت توی قلب من، تو بودي و اوني که به خاطر تو توی قلب هيچ کس نرفت من بودم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 17:42 توسط نازنین |
|
تقدیم به مهتاب شبهای تنهائیم فصل حقیقی عشق لحضه ای است که در میابیم که تنها ماییم که عاشقیم... و کس دیگری چون ما عاشق نبوده است! و هیچکس دیگر نیز چون ما عاشق نخواهد بود
برای امروز و فردا عهد می بندم نهایت شادی را به تو هدیه کنم عهد می بندم. نه در صداقت تو شک کنم و نه بی اعتماد بلکه حیات تو را با رشد و ژرفای بیشتر غنا بخشم عهد می بندم. هرگز تلاش نکنم تا تو را تغییر دهم بلکه تغییراتی را که خود می پذیری بپذیرم و محبت تو را می پذیرم بی آنکه دغدغه فردا داشته باشم چون میدانم . فردا... بیش از امروز دوستت خواهم داشت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 1:52 توسط نازنین |
|
|
سلام ببخشید چند روز دیگه میام ۱ آپ میکنم از خجالتتون در میام.
همتون دوست دارم مواظب خودتون باشینا!!!!! بای بای |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 21:57 توسط نازنین |
|
و بعد از رفتنت شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفری صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم و تو در پا سخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنچره با مهربانی دانه برمی داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریا چه بغضی داشت کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد ! ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت : تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتی ما بین اشک و حسرت وتردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت و پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 13:31 توسط نازنین |
|
|
نوشته های یه مرد عاشق به خاطر می آوری؟ وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...
وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی
.وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم .. صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه .
وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری . .بعد از کارت زود بیا خونه
وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درسها به بچه مون کمک کنی .. وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی بهم نکاه کردی و خندیدی
وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی ...
وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود ..
وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری .. نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری.. پس به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 18:46 توسط نازنین |
|
|
سلام
به همه دوستای گلم امیدوارم همتون مثل گل شاد و خندون باشین اومدم برای خداحافظی تا ۲۰ خرداد برام دعا کنید امسال با معدل ۲۰ قبول بشم وگرنه باید برای همیشه ازتون خداحافظی کنم و در پایان: همتون و دوستون دارم التماس دعا (خدانگهدار) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:7 توسط نازنین |
|
|
Option غم را خدايا On مکن ........................................ File اشکم را خدايا Run مکن
Deltree کن شاخه های غصه را .................................... سردی و افسردگی را هر سه
Jumper شادی بيا تا Set کنيم ..................................... سيستم اندوه را Reset کنيم
نام تو Password درهای بهشت ................................... آدرس ايميل Email سايت سرنوشت
ای خدا روز ازل Cad داشتی ......................................... Mouse بود اما مگر Pad داشتي
که چنين طرح 3D می زدی .......................................... طرح خود بر روی CD می زدی
تا نيفتد Bug در انديشه مان ........................................ تا که ويروسی نگردد ريشه مان
ای خدا از ما ايمن فرست ............................................ بهر دلهای پر آتش Fan فرست
ای خدا حرف دلم با کی زنم ........................................ Help می خواهم که F1 می زنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:28 توسط نازنین |
|
چقد سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید
و به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی هنوزم دوسش داری چقد سخته که دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که زیر آوار غرورش همه وجودت له شد چقد سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی به جز سلام نگی چقد سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری چقد سخته که گل آرزوهات تو باغچه دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 19:37 توسط نازنین |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 19:37 توسط نازنین |
|
آدمک آخر دنياست بخند آره تنهاست ولی دیگه هیچ وقته هیچ وقت سراغش نیا چون دیگه طاقت نداره |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 19:0 توسط نازنین |
|
|
نام بي نشون تو در برگي از دفتر زندگي ام نقش بسته است هنگامي که خواستم تنها نام تو را آتش بزنم برگ برگ زندگي ام سوخت! از ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت به امروز رسيدم ولي افسوس...! افسوس که تو به فرداها سفر کردي! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 18:46 توسط نازنین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمی داند نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند... درباره خودم: سلام من نازنین هستم. از این که با آدمای مختلف آشنا میشم خیلی خوشحالم برای همینم این وبو درست کردم و خیلی خوشحال میشم اگه بتونم تو غم وشادیها شریکتون باشم. |
| نوشته های پیشین |
|
88/05/01 - 88/05/31 88/04/01 - 88/04/31 88/03/01 - 88/03/31 88/02/01 - 88/02/31 |
|
RSS
|